تبليغاتX
سنگ صبور
من از بیگانگان هرگز ننالم که با من هر چه کرد آن آشنا کرد
 
خوب خوب نازنین  من!

نام تو مرا همیشه مست می کند

بهتر از شراب.........

بهتر از تمام شعرهای ناب!

نام تو اگر چه بهترین سرود زندگی ست ..............

من تو را به خلوت خدایی خیال خود :

((بهترین بهترین من)) خطاب می کنم

بهترین بهترین من!

|+| نوشته شده توسط الهام در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388  |
 
گاه گاهی که دلم میگیرد به تو می اندیشم..........

چه شبی بود آن شب..........

تو همان نو گل دیرینه ی من!

و من آن برگی زرد که فتاده است به خاک..........

و من اندر عجب این دیدار که تو بعد از سالها همچنان زیبایی!

کاش می دانستی که چه کردی با من..................

در همان لحظه که لبریز ز شوقت بودم چشم برگرداندی و مرا سوزاندی 

|+| نوشته شده توسط الهام در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388  |
 

آسمان را بنگر، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم و آبي و پر از مهر، به ما مي خندد!
يا زميني را که، دلش از سردي شب هاي خزان
نه شکست و نه گرفت!
بلکه از عاطفه لبريز شد و نفسي از سر اميد کشيد
و در آغاز بهار، دشتي از ياس سپيد
زير پاهامان ريخت،
تا بگويد که هنوز، پر امنيت احساس خداست!
دوست من، غصه چرا؟
تو مرا داري و من هر شب و روز،
آرزويم، همه خوشبختي توست
دوست من !دل به غم دادن و از ياس سخن ها گفتن
کار آنهايي نيست، که خدا را دارند…
غم و اندوه ، اگر هم روزي، مثل باران باريد
يا دل شيشه اي ات، از لب پنجره عشق، زمين خورد و شکست،
با نگاهت به خدا،چتر شادي وا کن
و بگو با دل خود، که خدا هست، خدا هست!
او هماني است که در تارترين لحظه شب، راه نوراني اميد نشانم ميداد…
او هماني است که هر لحظه دلش مي خواهد، همه زندگي ام، غرق شادي باشد…
دوست من! غصه اگر هست، بگو تا باشد !
معني خوشبختي، بودن اندوه است…!
اين همه غصه و غم، اين همه شادي و شور
چه بخواهي و چه نه !ميوه يک باغند
همه را با هم و با عشق بچيين
ولي از ياد مبر:
پشت هر کوه بلند، سبزه زاري است پر از ياد خدا
و در آن باز کسي مي خواند
که خدا هست، خدا هست!
و چرا غصه؟!چرا؟

|+| نوشته شده توسط الهام در یکشنبه هشتم دی 1387  |
 

آرزویم این است:

نرود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد

نرود لبخند از عمق نگاهت هر گز و به اندازه ی هر روز

تو عاشق باشی، عاشق آنکه تو را میخواهد و

با خنده ی تو از خویش رها می گردد و تو را دوست بدارد

به همان اندازه که دلت می خواهد...

 

|+| نوشته شده توسط الهام در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387  |
 

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه بی سروسامانی من گوش کنید

گفتگوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی؟

سوختم،سوختم، این راز نهفتن تا کی؟

روزگاری من ودل ساکن کویی بودیم

ساکن کوی بت عربده جویی بودیم

عقل و دین باخته دیوانه رویی بودیم

بسته ی سلسله ی سلسله مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت

سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت

این همه مشتری و گرمی بازار نداشت

یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آن کس که گرفتار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رویایی او

داد رسوایی من شهرت زیبایی او

بس که دادم همه جا شرح دل آرایی او

شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او

این زمان عاشق سر گشته فراوان دارد

کی سرِ برگِ منهِ بی سر و سامان دارد!!!!!

 

|+| نوشته شده توسط الهام در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387  |
 

حالا اینجا تک و تنها

پرپر گذشته هاتم

نارفیقانه بریدی

ولی من هنوز باهاتم، هر دو تنها

هر کدوم یک جای دنیا

جای من خالیه اونجا!

جای تو خالیه اینجا!

با نگاه مهربونت قفل قلبمو تو بستی،

ساز تو تار دلم بود، زدی تارمو شکستی

باورت نمیشه اما، خود تو

زدی و عهدو شکستی.

|+| نوشته شده توسط الهام در سه شنبه شانزدهم مهر 1387  |
 

خاطرم نیست تو از بارانی

یا که از نسله نسیم....

هر چه هستی....گذرا نیست هوایت.. بویت

فقط آهسته بگو:

با دلم می مانی؟

 

|+| نوشته شده توسط الهام در دوشنبه پانزدهم مهر 1387  |
 

حالا اینجا تک و تنها

پرپر گذشته هاتم

نارفیقانه بریدی

ولی من هنوز باهاتم، هر دو تنها

هر کدوم یک جای دنیا

جای من خالیه اونجا!

جای تو خالیه اینجا!

با نگاه مهربونت قفل قلبمو تو بستی،

ساز تو تار دلم بود، زدی تارمو شکستی

باورت نمیشه اما، خود تو

زدی و عهدو شکستی.

 

|+| نوشته شده توسط الهام در دوشنبه پانزدهم مهر 1387  |
 

تو را من چشم در راهم نه مثل شعر نیمایی

شباهنگامو در ماتم میان خواب و رویایی

نه در شاخه تلاجن ها نه دریک سایه ی سنگین

نه با یک قلب افسرده به زیر چرخ مینایی

تو را من چشم در راهم سحر پهلوی نیلوفر

کنار بستر شب بو توام از شوق می آیی

عزیزم که چشمم برایت

وای کم گفتم

تمام هستی ام از تو

تو قسمتی از مایی

همیشه با خودم هستی میان چشم در سینه

تو را هر لحظه می فهمم تو یک احساس زیبایی

نه صبر و طاقتی مانده نه امید به فردایی

فقط این بار می پرسم جوابش را نمی خواهم

تو را من چشم در راهم چرا آخر نمی آیی؟؟؟؟

 

|+| نوشته شده توسط الهام در دوشنبه پانزدهم مهر 1387  |
 

تو را من چشم در راهم نه مثل شعر نیمایی

شباهنگامو در ماتم میان خواب و رویایی

نه در شاخه تلاجن ها نه دریک سایه ی سنگین

نه با یک قلب افسرده به زیر چرخ مینایی

تو را من چشم در راهم سحر پهلوی نیلوفر

کنار بستر شب بو توام از شوق می آیی

عزیزم که چشمم برایت

وای کم گفتم

تمام هستی ام از تو

تو قسمتی از مایی

همیشه با خودم هستی میان چشم در سینه

تو را هر لحظه می فهمم تو یک احساس زیبایی

نه صبر و طاقتی مانده نه امید به فردایی

فقط این بار می پرسم جوابش را نمی خواهم

تو را من چشم در راهم چرا آخر نمی آیی؟؟؟؟

 

|+| نوشته شده توسط الهام در دوشنبه پانزدهم مهر 1387  |
 
 
بالا